شمس الدين حافظ
527
سفينه حافظ ( فارسى )
گفتم ز لبت بوسى و ز حافظ مسكين جان * هستى تو بدين راضى گفتا كه تو ميدانى [ 1 ] [ 474 هواخواه توام جانا و مىدانم كه ميدانى ] 72 شماره مسلسل 683 هواخواه توام جانا و مىدانم كه ميدانى * كه هم ناديده مىبينى و هم ننوشته مىخوانى ملامتگر چه دريا بد ز راز عاشق و معشوق * نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى ملك در سجدهء آدم زمين بوس تو نيت كرد * كه در حسن تو لطفى ديد بيش از حدّ انسانى خم زلفت بناميزد « 1 » كنون مجموعهء دلهاست * از آن باد ايمنى بادت كه انگيزد پريشانى بيفشان زلف و صوفى را ببازى و برقص آور * كه از هر رقعهء دلقش هزاران بت بيفشانى دريغا عيش شبگيرى كه در خواب سحر بگذشت * ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى كه درمانى « 2 » ملول از همرهان بودن طريق كاروانى نيست * بكش دشوارى منزل به ياد عهد آسانى گشاد كار مشتاقان در آن ابروى دلبندست * خدا را يك نفس بنشين گره بگشا ز پيشانى چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانانست * مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى اميد از بخت مىدارم كه بگشايم كمربندش * خدا را اى ملك با ما گره بگشا ز پيشانى خيال چنبر زلفش فريبت مىدهد حافظ * نگر تا حلقهء اقبال ناممكن نجنبانى « 3 » [ 472 احمد إله على معدلة السلطانى ] 73 شماره مسلسل 684 احمد إله على معدلة السلطانى « 4 » * احمد شيخ اويس حسن ايلكانى « 5 »
--> [ 1 ] پاورقى غزل 71 - اين غزل را در يكتائى ديدهام . ( 1 ) خدا حفظ كند ( 2 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : « بدان قدر وصال اى دل كه در هجران فرومانى » ( 3 ) اين مصرع از انورى است كه مطلع قطعه آن اينست نگر تا حلقه اقبال ناممكن نجنبانى * سليما ابلها لا بلكه محروما و مسكينا كه خواجه حافظ آن را تضمين كرده است . ( 4 ) سپاس مىگذارم خدا را بر عدالت سلطان ( 5 ) غرض سلطان اويس شيخ حسن ايلكانى سلطان تبريز است كه از 757 الى 776 حكومت نموده و در بعضى نسخ من جمله انجوى و سودى بجاى ايلكانى كه همان جلايريان باشند ايلخانى نوشته و آنچه مسلم است مؤسس اين سلسله شيخ حسن بزرگ پسر امير حسين بن اقبوق بن ايلكانى جلاير است .